سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 7 سال و 5 ماه و 25 روز سن دارد

یادگاری های امیر

خواب امیر

با سلام  با اسباب کشی به خانه جدید، وسایل امیر چیده و تختش رو که جمع کرده بودیم سرجاش برگردوندیم و احساس مالکیت امیر نسبت به اتاق خیلی بیشتر از قبل شد و بخصوص موقع خواب سعی می کنه در اتاق خودش و روی تخت خودش بخوابه ، اوایل این کار با قصه گفتن مامانی انجام می شد و امیر آقا با چند کتاب داستان که خیلی زیاد شنیده بود براش می خوندیم و ایشون لالا می کرد، بعد از کمی بابایی ابتکاری کرد و یاد قصه های شب بخیر کوچولو افتاد و با دانلود چند قصه امیر رو با اونا می خوابند، که  امیر هم دست بردار نبود و شاید چندین قصه گوش می کرد و تا خوابش ببره، پدر همه رو در می آورد.  ...
12 آذر 1394

سفر با آقاجون

سلام  تازه اسباب کشی کرده بودیم و به خونه جدید اومده بودیم که آقاجون ما در شمال نزدیک به ساری سوئیت رزرو کرده بود و به خواسته و اصرار اونا امسال دوباره رفتیم سفر، امیر هم حسابی با عمه زینب و عزیز جون و عمو سجاد خوش گذروند و بعد از مدتها که خودمون می رفتیم مسافرت با یکی همسفر شدیم و تا شمال رفتیم و یه هفته اونجا گذروندیم و بعد برگشتیم خونه .  ...
31 شهريور 1394

دوباره اسباب کشی

با سلام ؛ طبق روال هر ساله و به جهت مشکلات خونه مون از جمله، کوچک بودن اتاق ها و ولو بدون وسایل امیر در پذیرایی و دیگه بخاطر ستایش که تاثیراتی در امیر گذاشته بود و ..... ،  طی جلسات مشورتی خانواده، دوباره تصمیم به اسباب کشی گرفتیم، و مدتی در مناطق مختلف مشهد دنبال خونه گشتیم تا بالاخره مورد مناسب و پیدا کردیم و طی یک هفته ای که فرصت داشتیم وسایل رو جمع کردیم ، در این جمع آوری امیر هم سعی در کمک به مامانی و بابا داشت البته ستایش هم از فرصت استفاده می کرد و به ما کمک می کرد، که به دلیل سازنده بودن کمک اونا بعضی اوقات یکم اعصاب ها به هم می ریخت و ... ، خلاصه با تمام اینها اسباب ها جمع و به منزل جدید منتقل شد که هم فضای بیشتری بر...
20 شهريور 1394

امیر و ستایش

با سلام  یکی از دوستان جالب که با امیر رابطه برقرار کرد ستایش دختر همسایه بالایی منزل ما بود که بعد از حدود 6 ماه اقامت ما در خانه، پاش به خانه ی ما باز شد و شخصیت خاصی داشت، نسبت به بچه های دیگر مخصوصا دخترونه ها خیلی جسور و غُد بود و یکی از خصلت های شاید خوبش خوش خوراکیش بود، ستایش خانم حدود 3 ماه از امیر آقا کوچک تر بود ولی به دلیل خوش خوراک بودنش، جثه بزرگ تری داشت و قلدُرتر بود، بگم از پررویی ستایش خانم، به حدی بود که در همه حال می آمد خونه ما و بدون اینکه به کسی سلام کنه می نشست روی مبل و معمولا هم یک خوراکی میل داشت حتی مواقعی که مهمان داشتیم نیز از آن ها خجالت نمی کشید و می آمد پیش اونا، البته امیر هم دنبال یک هم بازی بود ...
12 شهريور 1394

امیربه روایت تصویر3

تعداد عکس از ابتدای سال مونده بود که نتونستم پست بگذارم و شاید موضوعی هم نداشت و شاید هم اتفاقات زیاد بود و از حوصله این وبلاگ خارج، به همین خاطر تعدادی رو در این پست قرار می دم .  ...
10 شهريور 1394

امیر در شهربازی

با سلام در اوایل بهار از جلوی شهربازی پارک ملت رد شدیم، امیر گیر داده بود که منو ببرید شهربازی و از اون موقع تا حالا قرار بوده امیر آقا رو برای اولین بار به شهربازی مخصوص بچه ها ببریم، که خلاصه یه بعد از ظهر 5 شنبه ای قسمت شد تا امیر آقا به مراد دلش برسه، البته قرار بر این شد که امیر پسر خوبی باشه تا ما هم به خواسته هاش عمل کنیم بخاطر همین یکم طول کشید تا کار به ثمر برسه، بگذریم امیر رو شهر بازی واقع در ترمینال مشهد بردیم اسمش شهر بازی ها بود، البته ما بعد از ظهر رفتیم و زیاد هم شلوغ نبود و یه کارت به ما دادند تا امیر به اعتبار اون سوار وسایل بازی بشه، امیر در شهربازی نمی دونم شوکه شده بود و خیلی ریلکس با محیط برخورد می کرد و زیاد براش...
23 مرداد 1394

توهم های امیر

با سلام  مدتی می خوام این مطلبو بزارم ولی ماه رمضونه و یکم ضعف روزه، امیر آقا در از سه سالگی درگیر توهم هایی است که شاید نوعی بازی های کودکان تنهای امروز باشه و شایدم تاثیرات کارتون ها یا برنامه های کامپیوتری و یا هر چیز دیگری البته بابایی هم در طفولیت از این توهم ها زیاد داشته و کلن فکر کنم طبیعت بچه هاست ، که هر نسلی که هم پیشرفت های خاصه خودشو داره. جدیداً با دیدن کارتون ربات ها خیلی از اونا تقلید می کنی و اداهای اونا رو در میاری، اوایل توهمش در حد اداهای حیوانا بود که می شد گفت که کمی به خاطر علاقه زیادش به اوناست، اما الان بیشتر به شخصیت های کارتونی و از این جور چیزا توهم می زنی، البته از اسباب بازی هم در این بین استفاده می کنه...
19 تير 1394

امیر در سفر 94

با سلام  به رسم هر سال که نیمه شعبان و در جمکران جشن می گیریم، امسال هم با این نیت در مرحله اول عصر دوشنبه 11 خرداد راهی قم شدیم و سه شنبه شب جشن صاحب الزمان رو در مسجد مقدس جمکران به همراه امیر آقا جشن گرفتیم و دعا کردیم برای ظهور آقا، و دو روز در منزل خاله بابایی اقامت داشتیم، از قم با توجه به دعوت قبلی دایی بابایی راهی تهران شدیم تا دو روزی را هم در آنجا بگذرانیم و از تهران راهی ادامه سفر شدیم و مقصد اولیه ما همدان بود از تهران تا همدان پسرخاله بابایی (آقا مصطفی) هم که 3 تا بچه داشتند با ما راهی شدند و تا قسمتی از راه با ما بودند، و امیر آقا در این بین با بچه های اونا حسابی وقت گذروند. دو روز در همدان به سر بردیم و شب راهی منظق...
25 خرداد 1394