سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 7 سال و 28 روز سن دارد

یادگاری های امیر

امیر و درسا

سلام  طی مدتی که خونمون رو آوردیم به مشهد، امیر آقا هم بیشتر از همنشینی با بچه های فامیل مستفیض می شه و هر چند گاهی با هم جلسات مفصل بازی و شلوغ کاری برگذار می کنند در این بین چون معمولا همه ما به لطف مادران مهربان به سمت خانواده خاله گرایش بیشتری داریم، و در این بین اگر خاله هم بچه هم تراز داشته باشد که قوقاست، خلاصه بگم از امیر آقا و دختر خاله درساش که 6 ماه ازش کوچکتره، این دو از راه دور خیلی هم دیگه  رو دوست دارن و به هم ابراز علاقه می کنن، ولی وقتی نزدیک هم می شن شاید یه چند دقیقه ای اونم با کلی خواهش و تمنا با هم بازی کنن ولی تا فرصت گیر میارن به هم میپرن و موی و ناخنی هست که روانه هم می کنند، البته اینم بگم که در این ب...
19 دی 1393

اولین سینما با امیر

با سلام  بعد از مدتها که مامان و بابایی هم به سینما نرفته بودند، تصمیم گرفتیم که با امیر راهی این راه شویم برای این امر سینما هویزه مشهد و فیلم شیار 143 رو انتخاب کردیم و به دیدن فیلمی در سینما رفتیم، البته قبلش مامانی برای امیر آقا فضای سینما رو توضیح داده بود و اطلاعات اولیه رو امیر در ذهنش داشت، ولی مشکلی که بود فیلمی که انتخاب کردیم در حوصله امیر آقا نبود. البته در این بین امیر ترتیب یه چیپس و یه پفک رو هم داد و بیکار نبود، یه بار هم با مامانی به دستشویی رفت. متاسفانه عکس از این واقعه تاریخی نگرفتیم و خدا خیر بده فتوشاپو که کمک کرد و عکس مهیا شد. ...
25 آذر 1393

اربعین در روضه عزیزجون

هر سال اربعین عزیز جون امیر روضه خونی داره و شله زرد درست می کنه و امسال قسمت شد که بیایم تربت و در این امر خیر به عزیز کمک کنیم و امیر آقا هم با عمه زینب حسابی بازی کرد و خوش گذروند و همین الان در حالی که عزیز مشغول شله زرد درست کردن هست امیر آقا و عمه زینت مشغول تاب بازی در حیاط هستند، البته در این بین هم کمک هم می کرد و مثلا گردگیر رو برداشته بود و همه جا رو تمیز می کرد و تنها به درو دیوار اکتفا نکرد و همه ما رو هم تمیز می کرد.  ...
22 آذر 1393

اولین استخر امیر

با سلام  بابایی از وقتی اومده مشهد چند وقت یه بار با همکاراش می ره استخر، و در پی ابراز علاقه امیر آقا نیز به همراهی بابایی، تصمیم گرفتم تا برای امتحان هم که شده یکبار امیر رو ببرم، البته بگم مامانی با کلی سفارش امیر رو با بابایی راهی کرد، اول راه مدیر استخر گیر داد که نمی تونه بره و خیلی کوچکه و مواظب دستشویی باشی و بالاخره راضی شد که شما رو ببریم اینم بگم که بلیط هم بابت شما نخریدیم و تفیلی بابایی اومدی . در استخر ویژه کودکان با بابایی و سایر بچه هایی که بودند که البته همه از امیر بزرگتر بودند به بازی و شنا پرداختیم و کم کم راه افتادی و نمی ترسیدی و میرفت لبه استخر و می پرید داخل آب، امیر آقا چون کوچک بود نمی تونست خودشه داخل آب...
19 آذر 1393

نقاش باشی

سلام  مطالب یکم دیرتر پست می شه و اینم ناشی از مشغله بابایی هست، مامانی هم با اینکه سرکار نمی ره ولی بیشتر وقتش برای تربیت شما صرف می شه و  بی خیال پست گذاشتن شده، خلاصه بگم که امیر آقا یک روز اصرار داشت که آبرنگش رو که قبلاً براش خریده بودیم به اضافه یک دفتر بهش بدیم و  هوس نقاشی به سرش زده بود، مامانی هم دفتر و آبرنگ رو براش آماده کرد تا امیر آقا خلاقیتش رو خرج کنه و به قول خودش نقاشی کنه. اینم بگم اشکال نامفهومی می کشید و معمولاً  به یک حیوون نسبت می داد ولی از ساده کشیدن پیشرفت کرده و اشکال پیچیده تری می کشه . در بین این پروژه امیر جدا از یک دفتر کامل که پر رنگ کرد، مبل و قسمتی از فرش رو هم بی نصیب نگذاشته بود...
17 آذر 1393

عاشورا و تاسوعا

امسال هم مثل سالهای قبل برای مراسم تاسوعا و عاشورا به روستای بابایی رفتیم چون همه جمعا و مراسم های خوبی هم دارن امیر آقا هم با بچه های دیگه حسابی عزاداری کردن البته به سبک خودشون البته بگم از گوسفندها هم غافل نشد و سری به اونا زد. روز عاشورا هم که هوا بارانی هم بود، مراسم تعزیه خوانی (شبیه خوانی ) در روستا انجام می شود و امیر آقا امسال گیر داده بود که سوار شتر بشه اونم از نوع وحشی و بعد از کلی صحبت و نصیحت راضی شد که سوار اسب بشه و بعد از اینکه پیاده شد دوباره گیر داد به شتر سواری که متاسفانه شتر ها هم رفته بودند خونشون البته بگم که بابای امیر هم جرأت نزدیک شدن به شترها رو نداره .... خلاصه ادامه هم که هوا بارانی بود و امیر در خانه با بچه ...
16 آبان 1393

امیر و استخرتوپ

با سلام  این روزها برای یادگاری نوشتن برای تو یکم تنبل شدم و مامانی هم که کلاً حوصله نوشتن برای تو رو نداره البته بگم حالا که سرکار نمی ره بعد از یک خواب مفصل تا نزدیک ظهر، بیشتر باهات سرو کله می زنه و تربیت تو هم یکی از وظایف مهم زندگانی ما هست ....  از روزهای اولی که به خونه جدید اومدیم امیر گیر داده بود که استخرشو بپا کنه و توپ هاشم بریزه داخلش، به علت سابقه بد امیر در پخش و پلا کردن توپ ها در وسط خونه، با کمی مذاکره و بحث با امیر آقا و تفهیم اینکه نباید توپ هاشو ولو کنه، تصمیم به این کار مخاطره آمیر گرفتیم، البته بگم که چندین بار توپ ها رو وسط خونه ولو کرد ولی با تذکرات صمیمانه بابایی و مامانی امیر تصمیم راسخ به نگه ...
2 آبان 1393

عید غدیر مبارک

با سلام و عرض تبریک عید غدیر  امسال عید غدیر پدر بزرگ مامانی فوت کرد و بیشتر روز عید رو در تعزیه بودیم البته خاله ها اومدن خونه مون و ما هم یه بازدید کوچولو از پدر بزرگ که در بستر بیماری هست داشتیم.   ...
21 مهر 1393

اسباب کشی

با سلام  بعد از 5 سال اقامت در فریمان که نصفش هم امیر همراه ما شد به دلیل انتقال محل کار بابایی و نیز اتمام کار مامانی در فریمان تصمیم گرفتیم به مشهد برگردیم تا ادامه زندگی و کار را در اونجا به پیش ببریم و الان حدود سه هفته در از اسباب کشی می گذره. البته امیر در این اسباب کشی خیلی بهتر بود و کمی هم کمک می کرد و روی کارتون ها می نشست و بعضی وقتا از اونها به عنوان خونه استفاده می کرد و بازی های کودکانه اش رو در بین کارهای ما انجام می داد. ...
15 مهر 1393