سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 7 سال و 5 ماه و 25 روز سن دارد

یادگاری های امیر

تولد سه سالگی گل پسرم

سلام به همه دوست جونی های عزیز گل پسرم ببخشید یه دو روزی دیرتر اومدم برای تولد سه سالگیت پست بزارم. آخه حسابی با بابایی مشغول تدارکات تولدت بودیم عزیز دلم  کیک تولدت رو امسال خودم درست کردم .                                                   شب تولدت سه تایی با هم رفتیم خرید و مامانی برات یک شلوار خوووووووشگل و یک پیراهن ناززززز به عنوان هدیه خرید و بعدش بابایی دعوتمون کرد به شام و رفتیم پیتزا بخوریم و شما هم که جدیداً حسابی عاشق پیتزا شدید و اون شب بیشتر از همیشه پیتزا&n...
7 اسفند 1393

امیر به روایت تصویر 2

امیر در حال ساخت قطار امیر در حال برج سازی امیر در حال زنبور سواری                       امیر در خونه خودش                                                                   امیر در حال اذان گفتن  ...
1 اسفند 1393

یادگیری زبان انگلیسی

                        بعداز یه مدت طولانی اومدم به وبلاگ گل پسرم سر بزنم .  تو این مدت طولانی امیرم کلی آقا و بزرگ شده در این مدت که البته بیشترش شاغل بودم اما چند ماهی هست که دیگه سرکار نمیرم . این مدت هم که نبودم به خاطر کارهای زیادی بود که داشتم نصف روز که بیرون بودم نصف روز هم که حسابی سرگرم کارهای منزل و رسیدگی به این گل پسر بودم.  اما توی این چند ماهی که در منزل بودم مشغول آموزش زبان انگلیسی به امیرم بودم که خوشبختانه علاقه داره و حسابی رو سفیدم کرده بیش از 60 کلمه رو بلده و دو تا از کتابهاش رو هم حفظ شده و با توجه به شکلی که همون صفحه داره...
27 بهمن 1393

فلفل درمانی

با سلام  به دلیل مشغله کاری کمتر فرصت می کنم تا پست بزارم، امیرآقا تقریبا دو سال و نیم عشق و علاقه ای به پوشک داشت که پس از تلاش های مکرر مامانی در این زمینه، امیر به دستشویی رفت اما اوایل فرش رو متبرک می کرد و این اواخر شلوارش رو، بابا و مامانی برای اینکه امیر این کار رو ترک کنه و مثل بچه خوب دستشویی بره تنبیه های مختلفی رو پیش گرفتیم تا بلکم گذر از اونها باعث درست شدن رفتار امیر بشه، که تقریبا بیشتر اوقات انجام تنبیه به عهده بابایی بود، ابتدا به وسیله فلفل امیر رو از کار نهی می کردیم که چند باری هم که امیر حسابی ما رو عصبانی می کرد فلفل در دهنش ریختیم (البته خیلی کم)، در اواخر خودش می دونست کار اشتباهی کرده از دستشویی بیرون نمی ...
19 بهمن 1393

امیر و درسا

سلام  طی مدتی که خونمون رو آوردیم به مشهد، امیر آقا هم بیشتر از همنشینی با بچه های فامیل مستفیض می شه و هر چند گاهی با هم جلسات مفصل بازی و شلوغ کاری برگذار می کنند در این بین چون معمولا همه ما به لطف مادران مهربان به سمت خانواده خاله گرایش بیشتری داریم، و در این بین اگر خاله هم بچه هم تراز داشته باشد که قوقاست، خلاصه بگم از امیر آقا و دختر خاله درساش که 6 ماه ازش کوچکتره، این دو از راه دور خیلی هم دیگه  رو دوست دارن و به هم ابراز علاقه می کنن، ولی وقتی نزدیک هم می شن شاید یه چند دقیقه ای اونم با کلی خواهش و تمنا با هم بازی کنن ولی تا فرصت گیر میارن به هم میپرن و موی و ناخنی هست که روانه هم می کنند، البته اینم بگم که در این ب...
19 دی 1393

اولین سینما با امیر

با سلام  بعد از مدتها که مامان و بابایی هم به سینما نرفته بودند، تصمیم گرفتیم که با امیر راهی این راه شویم برای این امر سینما هویزه مشهد و فیلم شیار 143 رو انتخاب کردیم و به دیدن فیلمی در سینما رفتیم، البته قبلش مامانی برای امیر آقا فضای سینما رو توضیح داده بود و اطلاعات اولیه رو امیر در ذهنش داشت، ولی مشکلی که بود فیلمی که انتخاب کردیم در حوصله امیر آقا نبود. البته در این بین امیر ترتیب یه چیپس و یه پفک رو هم داد و بیکار نبود، یه بار هم با مامانی به دستشویی رفت. متاسفانه عکس از این واقعه تاریخی نگرفتیم و خدا خیر بده فتوشاپو که کمک کرد و عکس مهیا شد. ...
25 آذر 1393

اربعین در روضه عزیزجون

هر سال اربعین عزیز جون امیر روضه خونی داره و شله زرد درست می کنه و امسال قسمت شد که بیایم تربت و در این امر خیر به عزیز کمک کنیم و امیر آقا هم با عمه زینب حسابی بازی کرد و خوش گذروند و همین الان در حالی که عزیز مشغول شله زرد درست کردن هست امیر آقا و عمه زینت مشغول تاب بازی در حیاط هستند، البته در این بین هم کمک هم می کرد و مثلا گردگیر رو برداشته بود و همه جا رو تمیز می کرد و تنها به درو دیوار اکتفا نکرد و همه ما رو هم تمیز می کرد.  ...
22 آذر 1393

اولین استخر امیر

با سلام  بابایی از وقتی اومده مشهد چند وقت یه بار با همکاراش می ره استخر، و در پی ابراز علاقه امیر آقا نیز به همراهی بابایی، تصمیم گرفتم تا برای امتحان هم که شده یکبار امیر رو ببرم، البته بگم مامانی با کلی سفارش امیر رو با بابایی راهی کرد، اول راه مدیر استخر گیر داد که نمی تونه بره و خیلی کوچکه و مواظب دستشویی باشی و بالاخره راضی شد که شما رو ببریم اینم بگم که بلیط هم بابت شما نخریدیم و تفیلی بابایی اومدی . در استخر ویژه کودکان با بابایی و سایر بچه هایی که بودند که البته همه از امیر بزرگتر بودند به بازی و شنا پرداختیم و کم کم راه افتادی و نمی ترسیدی و میرفت لبه استخر و می پرید داخل آب، امیر آقا چون کوچک بود نمی تونست خودشه داخل آب...
19 آذر 1393

نقاش باشی

سلام  مطالب یکم دیرتر پست می شه و اینم ناشی از مشغله بابایی هست، مامانی هم با اینکه سرکار نمی ره ولی بیشتر وقتش برای تربیت شما صرف می شه و  بی خیال پست گذاشتن شده، خلاصه بگم که امیر آقا یک روز اصرار داشت که آبرنگش رو که قبلاً براش خریده بودیم به اضافه یک دفتر بهش بدیم و  هوس نقاشی به سرش زده بود، مامانی هم دفتر و آبرنگ رو براش آماده کرد تا امیر آقا خلاقیتش رو خرج کنه و به قول خودش نقاشی کنه. اینم بگم اشکال نامفهومی می کشید و معمولاً  به یک حیوون نسبت می داد ولی از ساده کشیدن پیشرفت کرده و اشکال پیچیده تری می کشه . در بین این پروژه امیر جدا از یک دفتر کامل که پر رنگ کرد، مبل و قسمتی از فرش رو هم بی نصیب نگذاشته بود...
17 آذر 1393