سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 7 سال و 5 ماه و 25 روز سن دارد

یادگاری های امیر

عاشورا و تاسوعا

امسال هم مثل سالهای قبل برای مراسم تاسوعا و عاشورا به روستای بابایی رفتیم چون همه جمعا و مراسم های خوبی هم دارن امیر آقا هم با بچه های دیگه حسابی عزاداری کردن البته به سبک خودشون البته بگم از گوسفندها هم غافل نشد و سری به اونا زد. روز عاشورا هم که هوا بارانی هم بود، مراسم تعزیه خوانی (شبیه خوانی ) در روستا انجام می شود و امیر آقا امسال گیر داده بود که سوار شتر بشه اونم از نوع وحشی و بعد از کلی صحبت و نصیحت راضی شد که سوار اسب بشه و بعد از اینکه پیاده شد دوباره گیر داد به شتر سواری که متاسفانه شتر ها هم رفته بودند خونشون البته بگم که بابای امیر هم جرأت نزدیک شدن به شترها رو نداره .... خلاصه ادامه هم که هوا بارانی بود و امیر در خانه با بچه ...
16 آبان 1393

امیر و استخرتوپ

با سلام  این روزها برای یادگاری نوشتن برای تو یکم تنبل شدم و مامانی هم که کلاً حوصله نوشتن برای تو رو نداره البته بگم حالا که سرکار نمی ره بعد از یک خواب مفصل تا نزدیک ظهر، بیشتر باهات سرو کله می زنه و تربیت تو هم یکی از وظایف مهم زندگانی ما هست ....  از روزهای اولی که به خونه جدید اومدیم امیر گیر داده بود که استخرشو بپا کنه و توپ هاشم بریزه داخلش، به علت سابقه بد امیر در پخش و پلا کردن توپ ها در وسط خونه، با کمی مذاکره و بحث با امیر آقا و تفهیم اینکه نباید توپ هاشو ولو کنه، تصمیم به این کار مخاطره آمیر گرفتیم، البته بگم که چندین بار توپ ها رو وسط خونه ولو کرد ولی با تذکرات صمیمانه بابایی و مامانی امیر تصمیم راسخ به نگه ...
2 آبان 1393

عید غدیر مبارک

با سلام و عرض تبریک عید غدیر  امسال عید غدیر پدر بزرگ مامانی فوت کرد و بیشتر روز عید رو در تعزیه بودیم البته خاله ها اومدن خونه مون و ما هم یه بازدید کوچولو از پدر بزرگ که در بستر بیماری هست داشتیم.   ...
21 مهر 1393

اسباب کشی

با سلام  بعد از 5 سال اقامت در فریمان که نصفش هم امیر همراه ما شد به دلیل انتقال محل کار بابایی و نیز اتمام کار مامانی در فریمان تصمیم گرفتیم به مشهد برگردیم تا ادامه زندگی و کار را در اونجا به پیش ببریم و الان حدود سه هفته در از اسباب کشی می گذره. البته امیر در این اسباب کشی خیلی بهتر بود و کمی هم کمک می کرد و روی کارتون ها می نشست و بعضی وقتا از اونها به عنوان خونه استفاده می کرد و بازی های کودکانه اش رو در بین کارهای ما انجام می داد. ...
15 مهر 1393

امیر در دو نیم سالگی

با سلام  امیر جان نصفی از دوران خردسالیت گذشت و شدی دوسال و نیم الان در شرف یادگیری خیلی چیزها هستی و ذهنت روز به روز فعالیت بیشتری می کنه تا هم بازی کنی و هم ما رو کمی اذیت کنی و هم خودت یادبگیری و بزرگتر بشی تا من و مامانی حسابی با شیرین کاری هات از بودنت لذت ببریم و خلاصه عزیزم خیلی دوست داریم ما ...  سالگیت مبارک   ...
5 شهريور 1393

امیر در قصر بادی

با سلام  چند هفته پیش که تربت بودیم با عزیز جون رفتیم یه پارک نزدیک خونه رفتیم و یه هندونه ای ترکوندیم و امیر و عمه زینبش هم از فرصت استفاده کردند و به قصر بادی هجوم بردند البته امیر هنوز می ترسه و درستو حسابی هم تا حالا قصر بادی نرفته بود ولی به هوای عمه زینب رفت و بازی کرد و مامان جون هم چند تا عکس یادگاری گرفت که در ادامه قرار می دم. اینم بگم که از اون روز هر وقت حرف پارک به زبون میاد میگه با عمه  زینب بریم و همین امروز هم با مامانی می خواستی بری پارک پیله کرده بودی که بریم تربت با عمه زینب بریم پارک و مامانی هم مجبور شد تا بچه های همسایه رو با خودش به پارک ببره .  ...
3 شهريور 1393

امیر با تبلتش

با سلام  به دلیل استفاده زیاد امیر از گوشی مامانی و بابایی و گاهی درگیر شدن طرفین در این موضوع و نیز ایجاد نوعی سرگرمی که همه چی رو مخصوص امیر آقا یکجا داشته باشه به فکر خریدن تبلت افتادم و بعد از کلی کلنجار رفتن با جیب مبارک ، بالاخره قلکها رو شکتیم و دل و به دریا زدیم و یه 300 پیاده شدیم، البته بابایی حاضره برای رفاه امیر آقا بیشتر از اینا هزینه کنه (البته اگه داشته باشه) ولی به دلیل اینکه احتمال خرابی زیاد داره و به سال نمی رسه زیاد هزینه نکردیم تا حیف هم نشه ... خلاصه بگم که امیر حسابی نسبت به تبلتش احساس مالکیت داره و همین جمعه که رفته بودیم مشهد نمی گذاشت درسا خاله، حتی نگاه کنه و هی هُلش می داد البته بگم درسا هم که یه شش ما...
28 مرداد 1393