سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 7 سال و 28 روز سن دارد

یادگاری های امیر

نمایشگاه گل

امسال هم مانند سالهای گذشته از نمایشگاه گل جا نمودندیم و در روزهای اول خرداد که روز پایانی نمایشگاه هم بود گشتی در بین گلها زدیم البته با دایی رضا و عمه زینب که به موجب رفتن عزیز به کربلا همراه ما بود، متاسفانه امسال به دلیل مشکلات بانکی و نبود پول نتوانستیم گلی بخریم و خشک کنیم ولی بالاخره دیدن اون همه گل خالی از لذت نبود و امیر هم با عمه چند عکس یادگاری در کنار گلها گرفت البته اینم بگم که امیر گیر داده بود و همش بغل بابایی بود و پایین نمی اومد خلاصه یه سواری خوب از بابایی گرفت اون شب. امیر و عمه زینب و نازنین - مصیبت عکس گرفتن از امیر چهره های مانکن گل دیدنی بود ...
13 خرداد 1393

روم به دیوار امیر

با سلام دو سال صبر کردیم و هی گفتیم امروز باشه که از پوشک خریدن راحت بشیم ولی کماکان خریدن پوشک ادامه دارد و امیر آقا قصد ندارد دستشویی رفتنو یاد بگیره و چند بار هم که با بدبختی به دستشویی رفته با گریه برگشته به نظر، می ترسه و کلا برنامش با این مقوله برعکسه و هیچ رحم و مروتی هم در کارش نیست حتی گفتیم شاید با شورت هشدار دهنده مشکل حل بشه ولی امیر حاضر به همکاری نیست، با اینکه پوشک در هوای گرم باعث ملتهب شدن پوستش هم می شه ولی حاضره این دردو به جون بخره و پا در دستشویی نذاره و مامانی هم که کاهی اوقات لطف می کنه و امیرو بدون پوشک می ذاره و امیر هم زحمت متبرک کردن نقاطی از خانه را کشید که چون من یعنی بابایی نسبت به این قضیه خیلی خیلی حساس...
12 خرداد 1393

امیر در سد فریمان

با سلام چند وقتیه از وبلاگ نویسی دور افتادم یه کم به قول امیر حوصله ندارم امسال چندبار رفتیم سد فریمان ولی این بار آخری به علت بارندگی های زیاد بهاره سد سرریز شده بود و منظره قشنگی بود و با امیر هم کلی کوه نوردی کردیم و در پایان هم امیر هم نوا با گوسفندان بع بع می کرد تا سلامی به آنها رسونده باشه و برگشتیم خونه خلاصه روز خوبی بود.   ...
11 خرداد 1393

امیر در باغ وحش

با سلام  پیرو علاقه زیاد امیر به حیوانات طی جلسه ای مشترک میان مامانی و بابایی تصمیم گرفته شد تا در روز جمعه که مشهد بودیم به باغ وحش بریم تا امیر حیوانا رو از نزدیک ببینه بگم از اینکه میگه لب تابو بیار و عکس حیوانا رو به من نشون بده و مخصوصا قسمت چرندگان که اسامی همه رو بلد بود خلاصه جمعه رفتیم از باغ وحش مشهد و دوساعتی کلی حیون دیدیم، و امیر هم همه رو دیدو کلی ذوق کرد و شاید کلی هم ترسید آخه امیر آقا جدیداً حسابی ترسو شده و شاید معنای ترسو فهمیده و از خیلی چیزا می ترسه و می گه نه نه و وقتی مامانی می گفت فلان حیون بیا امیر می گفت نه نه برو برو. چندتا عکس یادگاری هم گرفتیم .  ...
25 فروردين 1393

تعطیلات عید امیر

با سلام یهویی اومدم که همه رو یه جا بنویسم، امسال سال تحویل و خونه خودمون فریمان بودیم و کنار هم دعا کردیم و عکس گرفتیم و روز اول عید رفتیم مشهد که قرار بود دایی بابابی از مکه بیاد و تقریبا اکثر فامیل بابایی هم اونجا بودند و دیده بوسی عید به راه بود، روز بعد که قرار بود بریم به تربت و روستای خیرآباد که هوا حسابی سر ناسازگاری با همه عید گردها زد و چنان برفی به راه شد که یه روزی جاده بسته بود و آقاجون هم که رفته بود در بین راه موند و راه یک ساعته رو دو روزه رفتند خلاصه ما در این برف سنگین مشهد به دیدن اقوام مامانی رفتیم البته خاله و عمه های بابایی هم از قلم نیفتادند خلاصه عیددیدنی رو در برف هم ادامه دادیم و روز بعد که هوا بهتر بود به ...
16 فروردين 1393

پیشرفت های امیر تا دو سالگی

با سلام مدتی است می خوام این پست و ثبت کنم که به علت گرفتاری آخر سال فرصتی پیش نیامد، امیر آقا در این مدت بسیار پیشرفت کرده از لحاظ رشد که قدش به 85 سانتی متر رسیده و از لحاظ وزنی هم به یازده کیلوگرم رسیده و از لحاظ فکری هم مخش کار می کنه به شرح ذیل بگم از اینکه امیر آقا اشکال رو تشخیص می ده و تخته اشکالش رو می چینه البته بعدش حسابی چکش کاریش می کنه بگم از اینکه امیر علاقه ای به یادگیری پیدا کرده و وقتی کارتهای صدآفرین رو براش میاره می گه ازم بپرس و اکثر میوه ها و حیوانات و اعضای بدن و .. رو تکرار می کنه و بعد که می پرسی جواب می ده و خلاصه پدر کارت هارو در میاره و وسط خونه پاش می ده  بگم از اینکه...
29 اسفند 1392

تولدت مبارک

دوسال گذشت و امیر روز به روز آقاتر و شیطون تر و زرنگ تر و شیرین تر و دوست داشتنی تر شدی و دلبستگی ما به تو همچون روزهای گذشته این دوران بیشتر و بیشتر می شود. عزیز دلم بابایی و مامانی تولد قشنگت مبارک. ...
9 اسفند 1392

جشن تولد دوسالگی

با توجه به مشغولیت بابایی و مامانی فرصت کمتر پیش میاد تا بروز باشیم بخاطر همین دیرتر فرصت کردیم تا یادگاری شب تولد امیرو ثبت کنیم، امسال طی جلسه ای دو نفره فی مابین مامانی و بابایی مقرر شد جشنی سه نفره برگزار کنیم شاید به خاطر وسط هفته بودن پنجم! شاید به خاطر بی پولی بابا؟! شاید به خاطر بی حوصله گی مامان؟! و شاید و باید های دیگر که هیچ کدام نمی دانیم چرا ... ؟؟ خلاصه شرشره های پارسال و که تیکه پاره شده بود رو پیدا کردیم و بابایی هم دو تا عکس برای امیر آقا طراحی کرد و شب قبلش هم بابایی چند تا کادو گرفته بودیم که امیر بیشتر یاد بگیره و مامانی هم زحمت کیک و جزئیاتش رو کشید و ساعت 8 امیر و نشوندیم پشت کیک و تا 10 مشغول بودیم تا تولد امیر و حسا...
9 اسفند 1392