سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 7 سال و 28 روز سن دارد

یادگاری های امیر

تاب و اغو

    به تاب خوردن عادت کردی و اوایل شب ها تو رو در نی نی لالای می گذاشتم و با دست تابت می دادم تا بخوابی اما برای اینکه هم تو راحت تر باشی و هم من، لالای لالایو برات تاب کردم اینم یادگاریش کم کم داری شیرین تر می شی و ما هم که چیز ندیده هر کاری می کنی یادگاری ثبت می کنیم .نمونه اولین کلماتی که معلوم نیست معنیش چیه و هر بچه ای به زبان می آورد.( مامانت ضبط کرده ) کد آهنگ ...
29 فروردين 1391

عکس پنجاه روزی

پنجشنبه و جمعه رو می خواستیم بریم مشهد و مامانت لباس های قشنگی تنت کرده بود و من چندتا عکس ازت گرفتم که یه دونشو یادگاری می گذارم ...   ...
27 فروردين 1391

سی سی

امیرم، به تشخیص مادرجونت تو رو سرما خورده دونستن و برات دیفن هیدرامین و استامینوفن تجویز کردند که من از داروخانه برات گرفتم (البته به تشخیص من هیچ مشکلی نداشتی) و زحمت خوروندن دارو رو هم مامانت کشید و دیفن هیدرامین بهت داد. بعدش تازه دنبال نحوه مصرف و معایب و مشخصات دارو گشت و فهمید که برات خوب نیست و در یکجا خوانده بود که باید حداکثر 2 سی سی بهت بده ولی نمی دونست دو سی سی چقدره؟ (البته منم نمی دونستم) اول نگران شد که زیاد بهت داده چون گیج و منگ خواب بودی اما بعد از کلی جست و جو متوجه شد که یک سی سی مساوی یک میلی لیتر یا یک قطره چکان می باشد ولی طبق بررسی های به عمل آمده توسط پدر و مادرت دیفن هیدرامین اصلاً برای نوزاد مناسب نیست و نیاید است...
20 فروردين 1391

اولین عید سه نفره

اولین یادگاری مامانی به پسر گلش نزدیک سال تحویل هول هولکی دست و روی پسر گلم رو شستم و لباسش و عوض کردم و همراه بابای مهربونش کنار سفره هفت سین نشستیم و سال جدید را هر سه کنار هم با خواندن دعای تحویل سال به خوشی و کلی آرزوهای قشنگ برای پسر گلمان آغاز کردیم. چنذ تا عکسم از تو گرفتیم که بابات درست کنه برات پست می زاره. پسرم امسال قشنگت ترین عیدم است چون خدای مهربون فرشته قشنگی به من داده , امیرم موقع سال تحویل من و بابا برای سلامتی تو دعا کردیم. که انشاءالله همیشه سالم و تندرست باشی. ...
20 فروردين 1391

اولین بهانه ها

امروز مامانت ناراحت بود چون تو کمی بینی هات گرفته و بهانه می گیری، آخه هنوز 18 روزته و ما هم کم تجربه ایم، دعا می کنم زودتر حالت خوب بشه   ...
20 فروردين 1391

دیدار با مادرجون و آقاجون

پنجشنبه و جمعه مادرجون و آقا جونت برای اولین بار بعد از تولدت آمدن خونه ما تا تو رو ببینن و تو هم دیشب حسابی خودتو لوس کردی، البته هر وقت از خونه می بریمت بیرون باید یه تخم مرغ خرجت کنیم ولی دیشب تخم مرغ هم تأثیر نذاشت و دوباره با ماشین دو سه دورت دادم تا خوابت ببره و بالاخره خوابیدی و مهمان ها هم صبح جمعه رفتن و ما موندیم و زندگی با تو ...
18 فروردين 1391

چهل روزگی

امروز پسرم چهل و یکروزش شده است و مادر بزرگ مهربانش دیشب آمد و حمام چهل روزگی اش را برد . هر روز شاید بزرگ شدن عزیز دلم هستم و از این لحظه های شیرین و قشنگ اوج لذت را می بریم و تمام  کارهایش شیرین است . چند روز هم هست که امیرم اغو  می کند. واقعا که وجودش گرمای زندگیمان را بیشتر کرده است . خدا را هزاران بار شکر می کنم به خاطر این نعمت بزرگی که به من و همسرم داده است . امیرم ، فرشته کوچک زندگیم دوستت دارم ...
16 فروردين 1391

اولین زیارت امیر

قبل از حرم رفتنت بگم دوازدهم که اومدیم خونه مامان بزرگت زدی به دنده گریه و ول نمی کردی، زنگ زدیم به یک دارو گیاهی ببینم چی می گه، گفت ببریمت پیشش، سریع بردمت و تو رو دید گفت براش یه تخم مرغ بگیر که چشم خورده، اولین تخم مرغ رو برات اون شکست تا نظرهای بد ازت دور بشه و به مامانت یه عرق گیاهی داد تا دل دردهای تو بهتر بشه، و بعد هم بابا سه دور تو رو دور خونه مامان بزرگت به صورت رایگان چرخوند(از قیمت بنرین و سهمیه که خبر نداری بابا) تا کمی خوابت برد و بعد رفتیم خانه. اینقدر ما رو مشغول کردی که اصلا فراموش کردیم برا 13 با کسی هماهنگ کنیم . برای همین ... سیزده امسال تو رو بردیم به زیارت امام رضا علیه السلام تا برای همه عمر، بسپاریمت به آقا تا ه...
14 فروردين 1391

اولین تفریح با امیر

این خاطره برا 11 فروردین هست اما چون اینترنت مشکل داشت الان ثبت می کنم . اولین مهمان خانه مجید پسر دایی رضا بود و سه روز در خانه ما بود، ضمناً بچه داریش هم خوب بود و به مامانم کمک می کرد، پسر خوبیه خدا خیرش بده دیروز هم عمه و شوهرش و خاله بابا و بچهاش اومدن خونه ما، تو دیشب پدر ما رو در آوردی تا خوابیدی نمی دونم به فضای ساکت و بی سرو صدا عادت کردی یا خاله گفت بچه ساکتیه چش خوردی، بالاخره با هر دارو، دوایی بود خوابوندیمت، امروزم برای اولین بار بعد از ورودت به خانه قصد بیرون رفتن کردیم و به سد رفتیم البته هوا باد بود و تو رو در نی نی لالای گذاشته بودیم و دو تا پتو هم روش انداخته بودیم تا نکنه باد نوازشت کنه! بابا جان امروز تولد بابا...
13 فروردين 1391

یک اشتباه

شب ها قبل از خواب خیلی بهانه می گیری و نق می زنی دیشب هم حوصله بابارو سربردی خواستم بهت یکم شربت نفخ بدم. دارو رو ریختم توی قطره چکون تا بهت بدم معمولاً وقتی می خوری آروم می شی، اما دیشب وقتی دارو رو ریختم تو دهنت یه جیق بلند کشیدی. بعد از اینکه مامانی کارش تمام شد سراسیمه به من گفت که چی بهت دادم و منم شیشه را نشانش دادم اما بابایی اون شیشه ی الکل بوده که من بهت دادم. مامانت ناراحت و منو دعوا کرد و منم خودم ناراحت بودم تا اینکه با یک دکتر تماس گرفت و موضوع را گفت، که او هم گفت آرامت کنیم، البته آرام بودی، شاید به قول بچه ها سرت گرم شده و نفهمیدی. من که از این چیزها نخوردم ببینم چجوری می شه آدم اما به خورد تو دادم، ببخشید با...
8 فروردين 1391