سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

یادگاری های امیر

روزگار با امیر

این روزها یا لب تابم خرابه یا خستگی و بازی کردن با امیر فرصت پای سیستم نشستن را به من نمی ده، به قول مامانی فدای پسرم بشم که یک سره به بابایی چسبیده و جدا نمی شه و وقتی بقلت می کنم خیلی خوشحالی و می خندی (مامانی حسدودیش می شه)، موقع نماز خوندنم یکسره می چسبی به پای من و وای می ایستی یا موقع سجده می گیری از کمرم و بلند می شی و من باید با احتیاط کامل بلند بشم خلاصه پدر بابایی رو درآوردی البته این کارای تو واقعاً برام شیرینه عزیزم . چندتا عکس یادگاری برات می زارم ...
29 مهر 1391

احوال 7 ماهگی امیرم

الهی فدات بشم که 5 روزه حسابی سرما خوردی ، روز اول بردمت پیش متخصص و گفتند چیز مهمی نیست و دارو خاصی نداد و فرمودند که دو سه روز دیگه خوب میشه ، اما گل من هنوز سرماخوردگی تو تن قشنگش هست و مجبورم همش صورت قشنگتو بشورم و شما هم که اذیت میشی  آخه دوست ندارم نامرتب و صورت مثل گلت کثیفی داشته باشه البته الان کمی بهتر شدی (شکر خدا). امروز پسر گلم کمی گریه کرده و غذایی هم که برات آماده کرده بودمو نمی خوردی از دست خانم توفیق (خانمی که ازش مواظبت میکنه خانم مهربون و خوبیه. ) و همین که من می اومدم پیشت سریع می اومدی پیش خودم و ازم شیر میخواستی ، قربونت بشم که شیر رو به غذا ترجیح میدی . چند تا عکس خوشگل که از پسر گلم تو روزهای مختلف گرفتم...
15 مهر 1391

هفت ماهگی

با سلام  خیلی وقته که فرصت نکردم برای پسرم پست بذارم چون نگه داشتن امیر یکم سختر شده و نیاز به توجه بیشتری داره و یکسره باید باهاش بازی کنی . پسر عزیزم ماهگیت مبارک و همیشه سالم و سلامت باشی     پسر بابا این روز حسابی مرد شده و می تونه روی پایای خودش وایسته البته با کمک دیوار و کمتر محکم زمین می خوره روزا هم که با مامانیش می ره سرکار دنبال یه لقمه نون حسابی بزرگ شده امیر (آرزو بر جوانان عیب نیست)؟؟!  ضمناً از اون وقتی که اولین کلمه ای که بر زبان آورده بابا بود، حسابی برای باباییش شیرین شده و باباشو بیشتر دوست داره و باباشم اونو بیشتر دوست داره و برای همین بابایی براش یه ماشین کوچولو آبی خرید و...
5 مهر 1391

پیشرفت امیرم

  سلام عزیز دل مامانی ، ببخشید بازم دیر اومدم برات پست بزارم ، یا خونه نیستیم یا اینکه این سیستم بازی در میاره.  فعالیت های شما بیشتر شده ، از همه جا دستتو میگیری و بلند میشی و گاهی هم زمین میخوری. قشنگ میشینی  موقع خواب هم با لالایی خوندن من شما هم شروع به آواز خوندن میکنی. قربون صدات بشم . اولین کلمه ایی هم که گفتی با، بابا و بعد از چند روز دَ دَ . همش توی خونه چهار دست و پا می کردی و با خودت تند تند میگفتی بابا. مخصوصاً وقتی بابایی از سرکار می اومد دنبالش می رفتی و میگفتی بابا.ولی الان همش دَدَ رو تکرار میکنی. بابایت حسابی ذوق میکرد و منم صدای قشنگتو ضبط کردم و قراره بابایی به یادگار برات بزاره. ا...
5 مهر 1391
1