سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 25 روز سن دارد

یادگاری های امیر

خرابکاری بزرگ امیر

امیر آقا چند روز پیش شاهکارشو بنا کرد و با مقداری آب تلویزیون رو از بین برد و مامانی بعد از یک روز مخفی کاری بصورت نامحسوس به بابایی گفت: «تلویزیون خراب شده؟ » و بعد کاشف به عمل آمد که امیر آقا با آب پاش قصد تمیز کاری تلویزیون رو در حالت روشن داشته که تی وی هم طاقت این همه زحمت امیر رو نیاورده و زیر این بار زحمت امیر کمر خم کرد و سوخت. و بابایی مجبور به تعمیر آن شد که انگار یک تی وی نو خریدیم و دیگه حسابی نارحن شد بابایی و البته در این مورد خاص به امیر هیچی نگفت و از این گناه بزرگ و پرهزینه در این روزگار پرخرج چشم پوشی کرد البته اگر نمی کرد هم نمی تونست کاری بکنه ؟؟    ...
25 بهمن 1392

تولد عمه زینت

بیست و دو بهمن روز پیروزی انقلاب به همه اونایی که زحمتاشو کشیدن مبارک قسمت شد تو این روز مهم رفتیم تربت حیدریه خونه آقا جون تا هم دیداری تازه کنیم و هم این روز و گرامی بداریم البته مادرجون قبلش به ما گفته بود که قصد گرفتن تولدی کوچک برای عمه زینب را دارد و این هم بهانه ای بود تا ما هدیه ای بخریم و برویم تربت البته بگم که عمه زهره و شوهرش و عمو محسن و زنش هم بودند روز سه شنبه شما و مادرجون و عمه زینب و آقا جون رفتید پارک و کمی بازی کردید و در این فاصله بقیه خونه رو برای تولد عمه زینب آماده کردیم و تا اومد خونه حسابی جا خورد البته امیرم وقتی وارد خونه شد یه صحنه برگشت به سمت در و تعجب کرد خلاصه تولدی گرفتیم و خوش گذروندیم. بگم اینکه...
25 بهمن 1392

امیر با مادربزرگ

چند روزی در مشهد بودیم که جریانات دارد پیشواز استقبال ما از مادرجون، که بماند. مادر جون امیر آقا بعد از یک سفر جانانه به سرزمین عربستان و عرض ارادت به دوستای نزدیک خدا، در مدینه و همچنین خونه خوشگل خدا در مکه روز جمعه برگشت و همگی به استقبال ایشان رفتیم و زیارت قبولی گفتیم و آرزو کردیم نصیب همه بشه که برن و ببینن مخصوصا خودمون ؟ امروز هم ولیمه ای دادند و ما هم در این هوای سرد و برفی و خوشگل به خونه برگشتیم . ...
12 بهمن 1392

امیر و گل ها

امیر خیلی به گلها دست می زند و برگهاشونو می کند که با برخورد جدی بابایی مواجه شد و الان فهمیده که اگه دست بزنه بابایی دعواش می کنه خلاصه بگم از اینکه یک روز اومدم خونه دیدم وای یکی از شاخه های حسن یوسف سرگلش نیست و فقط یک چوب مونده، اول مامانی رو دعوا کردم که چرا گذاشته امیر این کارو بکنه و وقتی امیر آقا بیدار شد بهش گفتم چرا به گل دست زدنی زد زیر گریه و برا اینکه ابراز پشیمانی کنه شروع کرد به بوس کردن بابا و گل و خلاصه دیدنی بود. الان هم فهمیده که نیاید به گلها دست بزنه و یه وقتایی هم که دست می زنه بهش تذکر می دم و اونم برگهای گل رو بوس می کنه و اینقدر این کارو انجام می ده که می خواد برگهای گلو بکنه .    ...
4 بهمن 1392
1