سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

یادگاری های امیر

مروارید گل پسرم

  (این مطلب رو هفته پیش نوشتم ولی به خاطر مشکلات کامپیوتری نتوانستم عکساتو درست کنم و هنوز هم برطرف  نشده اما این مطلب رو میزارم برات ،ان شاء الله عکس ها رو بعداَ میزارم)   عزیز دل مامانی ، من هر وقت خواستم بیام و برات یه پست بزارم شما اومدی و به پام چسبیدی ،و یا اینقدر جای صندلی من می چرخی و سرت میخوره به  اینطرف و اونطرف  و گریه میکنی که من پشیمون میشم از پای لپ تاپ نشستن . الانم که مثل یه گل خوابیدی . عزیز دل مامانی صبح ها ساعت 7 و نیم که من بلند میشم از خواب بلند میشی و تا ساعت 2 که سرکارم بیداری فقط گاهی وقت ها یک ساعتی خونه خانم توفیق می خوابی وگرنه تا بعد از ظهر ساعت 4 بیدار هستی و بعد می خوابی...
16 آبان 1391

هشت ماهگی

عید سعید قربان رو به همه نی نی وبلاگی ها تبریک می گم گل پسرم مبارکه هشت ماه از اومدت گذشت و من و مامانی هشت ماه پیرتر و تو جون تر شدی ایشالله همینجوری مثل یه بچه خوب بزرگ و بزرگتر بشی ...   اینم یه عکس در اولین روز هشت ماهگی   ...
5 آبان 1391

هفت ماهگی

با سلام  خیلی وقته که فرصت نکردم برای پسرم پست بذارم چون نگه داشتن امیر یکم سختر شده و نیاز به توجه بیشتری داره و یکسره باید باهاش بازی کنی . پسر عزیزم ماهگیت مبارک و همیشه سالم و سلامت باشی     پسر بابا این روز حسابی مرد شده و می تونه روی پایای خودش وایسته البته با کمک دیوار و کمتر محکم زمین می خوره روزا هم که با مامانیش می ره سرکار دنبال یه لقمه نون حسابی بزرگ شده امیر (آرزو بر جوانان عیب نیست)؟؟!  ضمناً از اون وقتی که اولین کلمه ای که بر زبان آورده بابا بود، حسابی برای باباییش شیرین شده و باباشو بیشتر دوست داره و باباشم اونو بیشتر دوست داره و برای همین بابایی براش یه ماشین کوچولو آبی خرید و...
5 مهر 1391

واکسن شش ماهگی

  عزیز دلم واقعاً شرمنده مدت زیادی هست که نیومدم برات خاطراتت رو بنویسم آخه عزیزم کامپیوترمون مشکل فنی داشت  نمی شد به اینترنت وصل بشیم .به خاطر همین همون روزی که واکسن 6 ماهگیتو زدم و می خواستم برات در موردش بنویسم لحظه ثبت کردن به مشکل برخورد و دیگه اینترنت قطع شد . ولی خوب الان برات میزارم .   الهی فدات بشم هر چقدر که واکسن های 2و4 ماهگیت اذیتت نکرد اما این یکی حسابی از خجالتت در اومد این دفعه آقایی که بهت واکسن زد قبلی نبود و یه خورده بد زد. آخه شما خیلی گریه کردی  بازم بابایی اومد و شما رو نگه داشت . بعد از اون ما رو رسوند خونه     و دوباره رفت سرکار، تا سه و چهار ساعت خوب بودی حتی چهار دست و...
19 شهريور 1391

شش ماهگی

با سلام یه نیم سال از روز اومدت گذشت و این روزا نگه داشتنت یکجا مشکله بخاطر اینکه چهاردست و پا می کنی یک سره می خوای گلو بخوری و یا پایه میزو لیس می زنی و سرت رو اینور اونور می کوبی و می زنی زیر گریه ، بخاطر همین ورجه وورجه هات هم یه کم وزنت کمه و باید بیشتر بهت برسیم تا پلوار بشی، خلاصه این شش ماهم با همه تلخ و شیرینی هاش که البته شیرینی هاش بیشتر بود گذشت و ما شش ماه پیرتر و تو شش ماه جون تر شدی و همچنان زندگی ادامه داره فردا هم قراره دوباره واکسن بخوری ماهگیت مبارک عزیزم عید فطر موهاتو از سرت چیدیم تا سرت سبک بشه و هی پایین نیوفته و از وقتی موهاتو زدیم کامل چهاردست و پا کردی نمی دونم شاید سرت سنگین بود؟! ...
7 شهريور 1391

5 ماهگیت مبارک امیرم

سلام به عزیز دلم، نفسم ، عمرم همه هستی من تو زندگی امیر خوشگل مامانی و بابایی           ماهگیت مبار ک جییی یییییییییییییییییییگرم من و بابایی بی نهایت دوست داریم زندگیمان با آمدنت زیبا و زیباتر شده و با هر ماه بزرگ شدنت گرم و گرمتر میشود و یادگاری هایت برایمان جذاب جذابتر میشو د عزیز دلم دیروز با همدیگه رفتیم محل کارم ،  و مورد لطف و محبت تک تک همکاران قرار گرفتی و شما در مقابل فقط متعجب بودی و چشماتو گرد کرده بودی  گاهی هم اخم میکردی ، من بهشون میگفتم خونه اینقدر میخندی و خوش اخلاقی و در کل خیلی گلی ، ا...
5 مرداد 1391

چهار ماهگیت مبارک عزیزم

ای زیباترین آواز زندگیمان ، بودنت را با تمام وجود لمس می کنیم و از حضور گرمت لذت می بریم تو زیباترین روزها را با بودنت به ما هدیه کردی . ممنون از حضور زیبایت . دوستت داریم بی نهایت ای همه هستی من و بابایی  ماهگیت مبارک     عزیزم امروز رفتیم درمانگاه برای کنترل ، ماشاء الله قد و دور سرت خوب بود امممممممممممما وزنت یه کوچولو کم بود ، من ناراحت شدم و گفتم از بس  وروووووووجک شده و شیطونی می کنه  که خانم دکتر گفت اشکالی ندارد فقط 15 روز دیگه دوباره این شازده رو بیارید . منم گفتم چشم ، اما بعد از این نوبت واکسنت بود  وااااااااااااااااای که من به این بزرگی دل تو دلم نبود هم...
5 تير 1391

عکس

امیرم من و بابایی بی نهایت دوست داریم خیلی خیلی خوبی و گلی هزاران بوووووووووووووووووووس تقدیم به امیرم جگر مامان اینجا خیلی متعجبه اینم یه عکس بعد از  حمام با مامانی گل پسرم ده دقیقه بعد از حمام پسرم اولین عیدی رو ازمامان و بابا گرفته و خوشحاله قربون اون نگاه های قشنگت بشم که عاشق این نگاه هاتم عزیزم گرمای زندگی من و بابایی دوست دارم ای همه هستی من ...
20 خرداد 1391

حمام رفتن امیر

عزیزم دیشب مامان بزرگ (مامان مامانی) اومد خونه ما، گل پسر رو ساعت 10 شب بردیم حمام، حسابی تمیز و قشنگتر شدی        ایندفعه اذیت نکردی و پسر گلی بودی    آخه دفعه پیش که خونه خاله زهره ،مامان بزرگ بردت حمام حسابی ما رو ترسوندی چون نفستو نگه می داشتی و زیاد گریه کردی  اما دیشب پسر خوبی بودی، عزیزم من هنوز می ترسم تو رو ببرم حمام ، بعضی وقتها تصمیم می گیرم ببرمت اما بابایی نمی گذاره ، برای همین تا حالا مامان بزرگ  و بقیه زحمت کشیدن و بردنت حمام، عزیزم مامان بزرگ تورو خیلی خیلی دوست داره و بیشتر هفته ها رو به خاطر تو میاد خونه ما . عزیز دلم نفس مامانی هستی تو...
14 ارديبهشت 1391